امــــــــــــــروز……… با همه ی ……دنـیــــــــا ……..قهــــــرم
… امــــــــــا……… تــــــــــو ………….صدایــــــمـ کــن ……………
بـــــــــرمـے گـــــــــــــردم . .
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت …
غریبه نمیدانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند چطور همدیگر را میشناسند و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمیشناسی….
لبخند که می زنم پیدایم می کنی
باران می بارد، تو از کنارم می گذری
فریاد نمی کشم که بازگردی
می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد
لبخند می زنم،
فراموش می کنم
زمین به کدام جاذبه اش می نازد ، وقتی پای من ، همیشه به سمت تو کشیده می شود ؟ !
هیچ انتظاری از کسی ندارم !
این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است …
کار سختی ستْ دوست نداشتنِ تو
باید برای خودم
کار دیگری دست و پا کنم . .
گاهی یاد کن مرا من همانم که اگر ساعتی ، بی خبر بودی از حالم آسمان را به زمین می دوختی …..!